تبليغاتX
lowe battery
خب گاهی آدم احتیاج داره که شارژ شه.. این شارژر من رو ندیدید؟
برای دونستن یه سری چیزا به ادامه مطلب برید . مخصوصاْ کسایی که بار اول میان. خب برید دیگه.


private
+ تاریخ جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 18:39 نویسنده A l a A r M

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 9:38 نویسنده A l a A r M
این چند وقت درگیر نمایشگاه بودیم. نمایشگاه کتاب نه ها. نمایشگاه بین المللی بورس و بانک. تجربه ی خوبی بود. کلی کلاس کاری و پاداش نصیبمون شد. کلی عنوان و پست تعلق گرفت بهمون.

میدونین الان همه چی خوبه. کارم... محیط کارم که یه شرکت قدرتمند و با کلاسه. با کسایی مثل رئیس بانک ملت و معاون بانک ملی و مدیریت بانک مرکزی دکتر قالیباف و این طور کسا نشتست و برخاست داریم. خدارو شکر حقوق خوبی میگیرم و کلی هم تو شرکت برو بیا دارم و خلاصه یه امنیت شغلیه خوب دارم. تا چند وقته دیگه هم اون چیزی و که فکر نمیکردم حالا حالا ها بخرم دارم میخرم و خلاصه اوضاع خوبه ولی.....

با تمام این حرفا یه چشمم اشکه یه چشمم خون. بابام به هیچ وجه حالش خوب نیست. الان کار به جایی رسیده که مجبوریم دست و پاش رو ببندیم به تخت. من شبا تا ۳ صبح بالا سرش گریه میکنم و سرش رو نوازش میکنم و اون حتی نمیتونه ببینتم. بله. سرطان تمام وجودش رو گرفته. بابای من که تا همین چند ماه پیش هم با دمبل هاش ورزش میکرد الان باید پوشکش کنیم و آب رو قاشق قاشق بریزیم توی حلقش. راضی شدم به اینکه از بینمون بره و انقدر زجر نکشه. چشمام دیگه اشکی نمونده براشون.

عکس بابا ادامه هست. ولی این مال ۵ روز پیشه. الان از این هم بدتره 

 

پ.ن:

حوصله ندارم کامنتارو تائید کنم. حوصله ندارم جوابه اس ام اس هارو بدم. حوصله ندارم جواب زنگارو بدم. ببخشید


private
+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 12:21 نویسنده A l a A r M |

یه کار خیر انجام دادم. یه کاری که شاید دیگه تا آخر عمرم نتونم همیچین کاری کنم. یه کاری واسه یه نفر انجام دادم که هر روز شاید تا آخر عمرشون دعای حداقل ۱۰ نفر پشت سرم هست. یه کاری که خودمم باورم نمیشه با انجامش تونستم زندگیه یه عده رو از در به دری نجات بدم. آره این  کار فقط و فقط از دست من بر میومد و من به نحو احسن انجامش دادم.

خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم که بین یه خانواده همیشه اسمم به عنوان یه آدم نیک و خیرخواه یاد میشه و سر تمام نمازاشون اول من و دعا میکنن. انقدر خوشحالم که اگه بارون ۲ هفته پیش باز میبارید میرفتم زیرش و تا جایی که میتونستم راه میرفتم و به خودم میگفتم تو یه آدم خوب هستی تا میتونستم جیغ میزدم

 

خبرنوشت ها :

حقوقارو افزایش دادن هوراااااااااااااااااا

شاید ۳ سالی میشد که اندازه چند شب پیش نخندیده بودم. از ته ته دلم. بدونه اینکه مست باشم.

یه اتفاق خوب دیگه در راه است

همه ی این خوشحالیا رو یه چیزی هست که داره ازم میگیره و اون حال وخیم باباست. توی بیمارستانه و دکتر ها جوابش کردن.

تا چند وقته دیگه که بر میگردم دعا واسه بابا یادتون نره

+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:51 نویسنده A l a A r M |

به مناسبت دهم اردی بهشت، روز ملی خلیج فارس، که قرار است نامش را هم ایرانی ادا کنیم و خلیج همیشه پارس را نه تنها در دل ها که بر سر زبان ها هم درست جاری سازیم، به مدت یک هفته و شاید چند روزی بیشتر، نام وبلاگ را به همین عنوان تغییر داده ام.

از طرف  ژولیت   به این بازی دعوت شدم و از تمام دوستان عزیز وطن پرست و ملی گرا، برای شرکت در این بازی دعوت می کنم، هیچ اجباری نیست و مطمئن باشید اگر تمایلی نداشتید هیچ گله و شکایتی نخواهد بود. قرار نیست پست س.ی.ا.س.ی یا ضد ن.ظ.ا.م بنویسیم، قرار نیست اعتراض کنیم، قرار نیست اعتصاب کنیم، قرار نیست دنیا را تغییر دهیم، فقط میهن پرستی مان را به نمایش می گذاریم. در صورت تمایل می توانید عکس پروفایل، هدر وبلاگ یا قسمت پروفایل را برای این مدت به این موضوع اختصاص دهید، و اگر بتوانید برای روز دهم مطلب مرتبط بنویسید که دیگر شاهکار کرده اید. در صورتی که در بازی شرکت می کنید، در وبلاگ ماهی عزیز اعلام آمادگی نمائید.

با تشکر

آلارمی که شارژه شارژ است برای وطنش

 

درضمن این متن مال ژولیت بود

+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 14:6 نویسنده A l a A r M
کامپیوترت رو روشن میکنی،
چند لحظه صبر میکنی تا ویندوزش بیاد بالا،
یه قلوب از چای...یت میخوری،
ویندوز میاد بالا،
باز چند ثانیه دیگه صبر میکنی تا ویندوز کامل بیاد بالا،
... یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
رو My Computer کلیک میکنی،
یه سیگار روشن میکنی،
میری رو Drive F،
یه پک سنگین به سیگارت میزنی
میری رو My picture,
زیر سیگاری رو میکشی جلو دستت،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
با چشات دنبال یه فایل قدیمی میگردی،
روش کلیک میکنی،
نه، این نبود!
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
رو یه فایل دیگه کلیک میکنی،
کلی عکس باز میشه،
آره، خودشه!
خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
شروع میکنی عکس ها رو به ترتیب از بالا دیدن،
یه لبخند شیرین پهنای صورتت رو میپوشونه بدون اینکه خودت متوجه بشی،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
عکس ها شوتت کردن به چند سال پیش،
خاطرات تو ذهنت نقش میگیرن،
دوباره خاکسترسیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
به یه عکس میرسی،
لبات بسته میشن طوری که صورتت یه شکل جدی به خودش میگیره ،
چند ثانیه رو عکس مکث میکنی و با دقت نیگاش میکنی،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
به خودت میگی این عکس یه مشکلی داره،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
با وسواس خاصی به عکس نیگا میکنی،
نفرات توی عکس رو میشماری،
نه، این عکس یه مشکل خیلی بزرگی داره،
صورتت رو میبری جلوی مانیتور،
نمیخوای قبول کنی،
جای یه نفر تو زندگیت خالیه، درست همونی که تو عکس خودت رو انداخته بود ی تو
بغلش،
با گرمای آتیش سیگارکه داره دیگه پوست دستت رو میسوزونه به خودت میای،
فیلتر سیگارت رو میندازی تو زیر سیگاری،
کامپیوترت رو خاموش میکنی،
خودت رو پرت میکنی رو تختت،
چشات رو میبندی،
و آهسته زیر لبت میگی:

ارزشش رو نداشت!
+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:56 نویسنده A l a A r M |

 دوباره کند شدن پیش باجه ی تلفن!
نرو...نگیر...مردد نباش...گریه نکن!!!

همیشه قبل سفر شهر سوت و کورتر است

مسیر رفتن تا... ترمـیـــنــــــا ل دور تر اســــــت

منˏ صبور!منˏ غصه دار! می ترسم

شبیه کوله ام از انفجار می ترسم

تمام خاطره هایم چپیده در چمدان

بلیط های غم انگیز اصفهان – تهران

چقدر دور و برم بوی لاشه می آید!

چقدر من می خواهم...چقدر من باید...

که توی کوله بریزم کتاب هایم را

...فلوکستین، ژلوفن، قرص خواب هایم را

که باز از این سر سیگار هام پک بشوم!

کمی قدم بزنم تا کمی سبک بشوم

که روی پاکت سیگار، بین قافیه هام

دوباره شعر شوی در تمام ثانیه هام

...که تو نباشی و من هی تورا نفس بکشم

به شکل زندگی و شکل مرگ/بر ریه هام

همیشه قبل سفر شهر شکل یک درد است

چقدر رنگ تمام کیوسک ها زرد است!

غروب های خیابان و این منˏ غمگین

تو نیستی...

با خورشید میروم پایین

تونیستی!سردم! ماه هاست خاموشم!!!

تو نیستی و ...شلخته لباس می پوشم

تونیستی...

- دو سه صفحه کتاب می خوانم –

تو نیستی و چرا می روم نمی دانم!

قدم قدم سفرم کنجکاوˏ رفتنم است

مسیر در تکرار به کاوه رفتنم است!

تو نیستی...از زاینده رود هم سیرم

نشسته ام قزل آلای مرده می گیرم!

چقدر من می خواهم...چقدر من باید...

نباشی از براتیگان خوشم نمی آید!

...به کاوه و غمگینیش رقص نور زدند!

جلوی من تلفن های راه دور زدند!!!

کتاب هام پر از درد و عشق و خاطره است

چقدر صندلی من کنار پنجره است!

همیشه جای تو اینجاست...بعد جای تو نیست!

تو نیستی و سرم روی شانه های تو نیست!!!

دلم گرفته میان دو صندلیˏ تکی

خوشم به گریه کنار بهانه ای الکی

به تکه تکه شدن در تمام خاطره هات

بدون تو..._من و سلاخ خانه ی ونه گات_

دلم گرفته...بله،رسم روزگار...

این است؟!

بمیر باز دوباره...بمیر با دنیات...

برای اینکه بخوابی دوباره قرص بخور

برای ضعف نکردن سه چار تا شکلات...

 

به صندلی تو تا صبح میخ کوب شدم!

خیال کردمت و بعد...خوب خوب شدم!

چقدر نصفه و نیمه...چقدر گیج...چقدر...

چقدر توی همین ترمینال جنوب...

...شدم!

دوباره شاید اگر من...فقط...ولی شاید...!!!

چقدر من می خواهم...چقدر من باید...

اضافه تر شده ام روی لاشه های بلیط!

کنار پاکت سیگار و قوطی کبریت

همیشه توی سفر یاد قبل می افتی!

درست میگفتی!ها ا ا...درست می گفتی

تو رفته ای و مچم ماه هاست بی نبض است..

چقدر رنگ تمام کیوسک ها سبز است!!!

...پیاده رو ها یعنی... که باز تنهایی!

که با شلوغی اینجا کنار می آیی

همیشه آدم افسرده زود می میرد

خدا کی است که دست مرا نمی گیرد؟

غرور ، تنهایی ، درد، سهم من این است

پر از عقاید یک دلقکم که غمگین است!!!

کیوسک کارتی ها بوی مبهمی دارند!!

چقدر از سر من دست بر نمی دارند!

مسیر ها تکراری ! هوا به این بدی و...

تمام روز کنارم قدم نمی زدی و..!

در این شلوغی تهران چقدر گریه کنم؟

چقدر گریه کنم؟هان!!؟چقدر گریه کنم؟

...همیشه توی سفر با تحملت قهری!

شکست خورده ترین مرد توی این شهری


چقدر درک نکردم،تو درک کردی و بعد...

مرا به خاطر سیگار ترک کردی و بعد...

درست میشود اینجای زندگی را مرد

که فحش داد که هی مرده شور من را برد!

که توی پارک نشست و کتاب خواند و بعد...

شبی هزار تومن در فلافلی ها خورد!!!

شبیه بی رمقیˏ دوتا خدا حافظ

کنار مزه ی یک ساندویچ بی مایونز!!!

...تو نیستی و من اینجا مسافرت هستم

چقدر در دنیای سلینجرت هستم!


کنار گریه شدن هام توی هر کافی نت...

شبیه آدمک ایـــست،قرمز و ساکت!

تو نیستی ...از تاکسی خوشم نمی آید!

چقدر من می خواهم... چقدر من باید...

همیشه فکرم پیش کیوسک کارتی هاست...

دلم گرفته تر از میله ی BRT هاست!

                                                                                 حامد عباسیان

+ تاریخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 15:24 نویسنده A l a A r M
میدونین من از بچگیم خاطرات زیادی ندارم.. منظورم اینه که مثلاْ هیچ عکسی ندارم. شاید فقط ۳ تا عکس داشته باشم. که یکیش توی اتلیه ازم گرفته شده توی یک سالگی یکیم توی ۴ سالگی یکیم توی ۶ ماهگی.. همیشه از این بابت شاکی بودم و به مامان غر زدم که شما اصلاْ توجه نمیکردین به اینکه از من یه آلبوم درست کنید . شایدم به خاطر همینه که الان عقده ای شدم و عاشق عکاسی و عکس گرفتنم و هر جا میرم دوربینمم مثل موبایلم همراه خودم میبرم. کلی عکسای هنری میندازم و بعدم ۱۰ جا سیوشون میکنم که خدایی نکرده از دست نرن. هم تو فلش میریزم هم تو لپ تاپم هم تو کامپیوترم هم تو سی دی.

داشتم از بچگیم میگفتم . آره بعد من عاشق چند تا دونه عروسکای پارچه ای بودم که داشتم. اون موقع ها که کسی باربی و پرنسس و بیبی برون و وودی و اینا نداشت. یه عروسک بود که توش پر از پارچه بود و روشم با کاموا بافته شده بود و منم اسمش و گذاشته بودم غنچه.

بعد من عاشق این عروسکم بودم. نمیدونم شمام اون موقع ها ادای حامله ها رو در میاوردین یا نه؟ من این عروسکم و میکردم زیر لباسم و دستمم میزدم به کمرم و دور خونه راه میرفتم که مثلاْ من حاملم. :)))  مامانمم همیشه از این کارم شاکی بود. مخصوصاْ وقتی جلو فامیل ویرم میگرفت و تازه مثلاْ زور میزدم و بچم و از زیر لباسم بیرون میاوردم که مثلاْ زایمان کردم و بعدشم تازه میخوابیدم بهش شیر میدادم :)))))))))))))))  کل پسرای فامیلم که اون موقع تو مهمونی بودن میگفتن مثلاْ بیا ما بچت باشیم ((((:   بی ادبا من ۶ سالم بود نمیفهمیدم منظورشون و بعد داداشم دواشون میکردو عروسک من و ازم میگرفت میگفت بده بچت و بیاد بغل داییش. این جوری من و گول میزد که عروسکم ازم بگیره که هی من جلو اونا بهش شیر ندم))):

تازه بعضی وقتام عروسکم و که همون بچم بود کلی میزدم که مثلاْ چرا غذا نمیخوری یا چرا جیشت رو نگفتی و اینا!...

دیشب داشتم آلبومای قدیم و نگاه میکردم که توی یه عکسی توجهم به خودم جلب شد که اون عقبا نشستم رو زمین و عروسکمم جلومه دارم موهاش و شونه میکنم. البته تو این عکس اصلاْ سوژه ی مورد نظر من نبودم. شاید چند بارم دیده بودم اما تا حالا چشمم به خودم نیوفتاده بود.دیشب که عکسم رو دیدم دلم رفت. وای خدای من چه بلایی سر عروسکم اومده بود. حتی یادم نمیاد چی شد که دیگه ندارمش. اگه اون بود حداقل الان کلی باهاش دردو دل میکردم. بهش میگفتم که مامانت خیلی تنها مونده. خیلی سختی کشیده. بهش میگفتم که مامانت خستست. تو رو میخواد. بهش میگفتم که اگه صد دفعه ی دیگم جیشت رو نگی من دعوات نمیکنم. فقط بیا بغلم. بذار دوباره موهات رو شونه کنم. غنچه ی من دلم برات تنگ شده. هرکجا هستی مواظب خودت باش دخترکم.

 

                          

- الان که دارم مینویسم پر از بغضم. شاید فکر کنین چه قد خلم. ولی دلم بدجور گرفته

- کاش منم یه عروسک پارچه ای بودم. یه کسی که حتی جیششم نمیگفت

+ تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 10:41 نویسنده A l a A r M |

-بعضی از آدم ها مال تو اند،
حتی اگر بذارند بروند، آخرش برمی گردند ...

بعضی از آدم ها مال تو نیستند،
حتی اگر هر روز و هر لحظه کنارت باشند،
آخرش می گذارند می روند ...
باور کنید !
 
 
-بـرای هــرزگــی هـزار راه هـسـت .. امـــا هـیــچ کـدام بــــه انـدازه ی تــــظـاهـر بــه پـــاکـدامــنــی کــثـیــف نـیـســت
 
- يادتون باشه، هميشه "معذرت ميخوام" به معني "غلط كردم" نيست! بعضي وقتا يعني فقط "خفه شو"...

 

ین نیز بگذرد...
اما ای کاش از جای دیگری بگذرد و همش از روی ما نگذرد...

 

-تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه...
چی فکر میکردیم و چی شد....

 

-يه عده هستن که اگه شده بايد براشون آژانس هم بگيري که سريعتر از زندگيت گم شن بيرون

 

 

ادامه مطلب واسه خانم هاست

 



private
+ تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 13:31 نویسنده A l a A r M |


 

عادت نکن به من
تغییر می کنم
دلگیر می شوی
بگذار بگذرم


من با زمین بدم
افسرده می شوم
افسرده می شوی
بگذار بگذرم


پایم که بسته شد
من هرز می روم
تو غصه می خوری
من غصه می خورم
دستم که بند خورد
بد خلق می شوم
آزرده می شوی
بگذار بگذرم


مبگذار بگذرم
اینجور بهتر است
من خاطر تو را
مخدوش می کنم
تو اهل ماندنی
من بی قراری ام
ژولیده می شوی
بگذار بگذرم


من اهل نیستم
اهلی نمی شوم
من ناگواری ام
من بیگداری ام
تو هیبت درخت
من باد رهگذر
ما را نمی شود
                                                  

 بگذار بگذرم . . .

 

 

 

ادامه ی مطلب هیچی نیست. خیالتون راحت.



private
+ تاریخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 13:28 نویسنده A l a A r M |

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!

من بعد از این عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتی قرار ما بین نگاه من و بی قراری تو نیست
...
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!

مثل همین گل سرخ لیوان نشین

که پیش از پریروز شدن امروز می پژمرد

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم!

بعد بیایم و با عصایی در دست

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم

تا تو بیایی و مرا نشناسی

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی

حالا میروم که بخوابم

خدا را چه دیده ای شاید فردا به هیبت پیر زنی برخاستم

تو هم از فردا

دست تمام پیر زنان وامانده در کنار خیابان را بگیر

دلواپس نباش! آشنایی نخواهم داد!
+ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 11:15 نویسنده A l a A r M
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه..
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ
سوء تعبیری نمی شه..
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم
... دلتنگ غمت می شه..
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه..
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب

من کلاْ آدمی هستم که دوست زیاد دارم. شاید دایره ی وسعت دوستای من رو کمتر کسی داشته باشه. دیشب یه خواب عجیب دیدم. یه خواب خیلی خیلی عجیب.

تمام دوستام از دوران دبستان تا دوستایی که همین الان توی شرکت دارم پیشم بودن. داشتیم ورزش میکردیم. انگار من شده بودم مربیشون. شاید باورتون نشه ولی نزدیک ۵۰ - ۶۰ نفر بودن. من جلو ایستاده بودم و داشتم بهشون ورزش میدادم. مثل این تیمها که تی وی نشون میده. همه شاد بودیم و بالا پایین میپریدیم. دلم برای بعضی از دوستام پر کشید. کسایی مثل سمیرا - ساره احمدی.. سمانه ..مژگان... شاید توی بیداری اینا تو ذهنم نبودن اما وقتی خوابشون رو دیدم یه هو تمام خاطرات دبستان و راهنماییم اومد جلو چشم.

شاید دیشب بهترین خواب زندگیم رو دیدم. وقتی صبح بیدار شدم که بیام سر کار هنوز توی همون خوابه بودم.. انگار کلی ورزش کرده بودم و سرحال بودم. هی چشام و میبستم که اگه بشه بچه ها رو بیشتر ببینم. توی ماشین ۱۰ مین خوابم برد و به چی قسم بخورم که همون ده دقیقه ادامه ی خواب دیشبم رو دیدم. امروز واسم کلی سوال پیش اومده. این یه اتفاق عجیب بود تو زندگیم. یه خواب شیرین. میخوام هرجایی شد باز بخوابم . شاید بازم دیدمشون. دلم پر کشیده واسه اون موقع ها

 

                 

 

بی ربط اما به دلنشین نوشت:

 - ز آن روز که رفته ای

کارت شارژ ها را ...

سیگار میخرم
...
و با خیابان ها حرف میزنم !

همینطوری پیش برود

گوشی را هم باید بفروشم ...

کفش بخرم ...

 
+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 10:19 نویسنده A l a A r M |

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

... پای چپ جهان را، با اره‌ای بریدن
چپ پاچه‌های شلوار، سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جیغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار
مردم از این رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد
یک مارک بی‌خریدار، سیگار پشت سیگار
 
 
+ تاریخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 10:11 نویسنده A l a A r M |

تحریم فیلم "قلاده های طلا" (2): سخنی با "امین بی حیایی"!

آقاي امين حيايي، نمک پاشیدن به زخم مردم چرا؟ فکر کردی می تونی تی شرت سبز بپوشی و همه طرفداران جنبش سبز رو مزدور انگلیس و اسراییل نشون بدی و بعد هم هیچ کس کاري به کارت نداشته باشه؟ از... خشم مردم نمی ترسی؟
از همون روزی که تو فیلم اخراجی ها به مقام دلقکی ده نمکی رسیدی میشد حدس زد که آیندت به کجا ختم میشه.از وقتی با محمد رضا شریفی نیا که نام خانوادگیش تضاد عجیبی با ماهیتش داره دمخور شدی میشد فهمید که عزمت رو جزم کردی که پروژه منفوریتت رو کلید بزنی. وقتی اخراجیهای ۲ و ۳ رو بازی کردی و برای دومین و سومین بار مقام دلقک تمامی رو از ده نمکی و شمقدری گرفتی خیلی ها تعجب کردن تا اینکه وقاحت و مزدوری رو به حد اعلا رسوندی.
خیلی دوست دارم بگی چرا؟تو که به شعار های فیلم قلاده های طلا اعتقاد نداری.تو که ماهیت شوم این حکومت رو میدونی.نمیگم مثل فاطمه معتمد آریا و یا رامین پرچمی اعتراضت روبطور علنی نشون بده و عواقبش رو هم(ممنوع الکار شدن و زندان)بپذیر، چون میدونم وجودش رو نداری ، اما میتونی دهانت رو ببندی و مثل خیلی هاي دیگه دم نزنی.انگار نه خانی اومده نه خانی رفته!اما نمک پاشیدن به زخم مردم چرا؟
شریفی نیای بی شرافت با تو چه کرد؟ خودت خوب میدونی آخر عاقبتت به کجا میکشه.حامد کمیلی رو دیدی؟ مجبور شد براي بازي در فيلم حكومتي پايان نامه با سرشکستگی معذرت خواهی کنه ؟آیا شریفی نیای بی شرافت - دوست گرمابه و گلستانت- برات تعریف نکرد که به علت اعتراض مردم در حضور دو دخترش مجبور شد سالن کنسرت محسن یگانه رو ترک کنه؟فیلم معذرت خواهی رضا رویگری رو ندیدی؟
از خشم مردم نمی ترسی؟فکر کردی میتونی تی شرت سبز بپوشی و همه طرفدارای موج سبز رو مزدور انگلیس و اسراییل نشون بدی و بعد هیچ کس هم به کارت کاري نداشته باشه؟ بیا رک باشیم...نکنه توهم مثل شریفی نیای بی شرافت و یا احمد نجفی کثیف ریگی به کفشت داشتی و حالا مجبوری به حکومت باج بدی؟
همدیگرو میبینیم امین حیایی بی حیا ... و اینو بدون مردم قلاده طلا رو به گردنت میندازن !

(ننگ بر امین حیایی و دیگر بازیگران این فیلم ضد بشری که به خاطر پول ناموس و شرف خود رو میفروشند)

+ تاریخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 15:33 نویسنده A l a A r M
- یادتونه توی پست قبل گفتم با کلی انرژی برمیگردم سر کار؟  نشون به همون نشون که از همون روز سرما خوردم در حد آلاگولا و امروز اولین روزیه که اومدم سر کار. اصلاْ حالا که اینجوری شد عکسارو نمیذارم.

- یادمه چند ماه پیش دوستم پریسا بهم گفت یه روزی یه جایی  یه وقتی که انتظارشو نداری بهت زنگ میزنه. این اتفاق افتاد.

- حرفی ندارم/

- بعداً نوشت:  حال بابا زیاد خوب نیست. یعنی بهتره بگم خیلی هم بده. کسایی که توی این روزا کنارم نیستن حتی اگه خدایی نکرده بابا چیزیش هم بشه نمیخوام که باشن. متنفرم از کسایی که.... بیخیال.

+ تاریخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 10:12 نویسنده A l a A r M
يعني من هرچي از اين عيد بگم كم گفتم. سلام چه قدر دلم تنگ شده بود واستون. اميدوارم عيد بهتون خوش گذشته باشه. واسه من كه عالي بود. با يه مسافرت كاشان شروع شد كه با خواهر زادم و پسر دايي هام بود. كه به قدري خوش گذشت و خنديديم كه هنوزم ناراحتم كه چرا تموم شد. بعدشم وقتي برگشتيم تهران فرداش من رفتم همون مسافرت شمالي كه گفته بودم كه ديگه نگين و نپرسين. رفتيم كلاردشت . يه ويلا بود با 12 تا اتاق خواب. يه جمع 18 نفري بوديم دقيقاً 9 تا دختر و 9 تا پسر. كه البته من فقط صاحب ويلارو ميشناختم . خيلي زود با بچه ها بر خورديم و از همون شب اول مراسم بزن و بكوب شروع شد. يه دي جي معروف اونجا بود كه اسم اصليش رو لو نداد اما با سامي بيگي و گروه سون و گروه بلكتس كار كرده بود و قيافشم واسه من آشنا بود. اون خيلي خوب آهنگارو ميكس كرده بود و با رقص نوراي فوق العاده كلي جو رو عالي كرد. يه نفر ديگه هم يه شب اومد كه من خيلي دوسش داشتم. بله اون كسي نبود جز   ساسي مانكن. واااااااااااااي من عاشق اين پسرم. خيلي خيلي مهربون بود. كلي واسمون خوند. البته اومده بود هتل قو واسه يه عروسي اجرا كنه كه يه شبشم اومد پيش ما. چون از دوستاي صاحب هتل بود. نشد كه باهاش عكس بگيرم. چند تا عكس خودم تو مهموني گرفتم و ميخواستم سعي كنم كه اونم پشت سرم بيوفته كه انقدر ريش داشت و موهاش بلند بود كه سياه افتاد تازه عينكم زده بود. ولي باهاش كلي دوست شدم. الان ديگه من و ساسي با هم دوست اجتماعي ميباشيم ((((: بلههههه. اگه كسي واسه عروسي چيزي شمارش رو خواست من ميتونم بهش بگم. 4 تومن هم ميگيره. يه خواهرم به اسم مهسا داره كه متولد 63 بود و تازه هم عقد كرده بود.  اونم با خودش آورده بود . اونم خيلي دختر خوبي  بود. البته من 3 روز بيشتر نموندم. صبح ها ساعت 7 صبح ميخوابيديم و 5 بعد از ظهر بيدار ميشديم. كلي پاسور و تخته و پانتوميم و مافي ها بازي كرديم . شبام كه از 12 تا 5 صبح برنامه فقط رقص و مشروب  بود. كه البته من به يه كوكتل اكتفا ميكردم.

خلاصه چند تا عكس گرفتم كه همشون توي فيس بوك هست . ولي خب همه نميتونن ببينن. بعضي از فرندام اجازه ي ديدن دارن.

خلاصه اينكه جاتون خالي. اين عيد شايد بتونم بگم بهترين عيد زندگيم بود. همش واسم خاطره شد.امروزم که ۱۳ به دره میریم یه باغ توی دشت مشا مهمونی. بعدشم با كلي انرژي برمیگردیم  سر كار. راستي تا آخر ارديبهشت قراره يه اتفاق خوب واسم بيوفته. اگه افتاد خبرتون ميكنم حتماً فقط دعا كنين كه بشه.

-اين خيلي خوبه كه انقدر آدم دورو برم هست كه هر روز يه جا دعوت ميشدم و همه توي مسافرتا و دوره همي هاشون من و يادشون بود.  اين خيلي خوبه كه دوستام توي شادي هاشون من و دخيل ميكنن. اين خيلي خوبه كه اين همه دوسم دارن.

-حس خيلي خوبي دارم . مطمئنم امسال واسم سال خوبيه.

-اين وسط فقط يه چيزي ناراحتم ميكنه. اونم شرايط زندگيه يكي از دوستامه . قبلاً براتون گفتم راجع بهش. فريد رو ميگم. خيلي تنهاست. عيد سختي رو پشت سر گذاشت. البته من تا جايي كه تونستم كنارش بودم. اما اون خانوادش رو ميخواست.

- كاشان كه بوديم يه كليپ درست كرديم واسه   پي ام سي   . شايد نشون بده. از همون وي لاوي يو پي ام سي ها... (((:

- يادم نرفته كه قرار بود عكس بذارم پست بعديم عكسه.

 

+ تاریخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعت 14:23 نویسنده A l a A r M |

- یه ربع سکه از رئیس شرکت و مدیر عامل شرکت عیدی گرفتم... این یعنی من عالیم. (((((:

- سال جدیدتون مبارک . از اون ته ته های دلم واستون شادی و خوشی و آزادی و یکرنگی و معرفت و انسانیت آرزو میکنم.

- هفته ی دوم عید یه مسافرت ۳ روزه به شمال دارم اونم مجردی  یکی از دوستامم که ۱۲ ساله باهاش دوستم میاد باهام. پریسا اسمشه خیلی هم دلقکه. هورااااااااااااااا

- وبلاگ اولم یادتونه؟ ( یکی جوا اون تلفن رو بده ) چشمام رو بستم و یه پسوردی بهش دادم که دیگه خودمم نتونم بازش کنم. دوباره چشمام و بستم و یه آدرسی بهش دادم که اصلاْ ندونم کجاست.

- یکی واسم کامنت گذاشته که هروقت ساعت مبایلم زنگ میخوره و نوشته آلارم یا گوشیم اخطار شارژ میده یاد تو می افتم...   واسم جالب بود.  خودم فکر نکرده بودم بهش

- کلی عکس دارم از اتاقم و سفره ی هفت سین خونمون و سفره ی هفت سینی که خودم توی شرکتمون درست کردم. ولی چون سر کار نمیرم تا ۱۴ فرردین با این سرعت اینترنت خونه نمیتونم بذارمشون. اولین پست بعد از عیدم عکسامه :))

-  نظرات پست پایین تایید میشه زودی نگران نباشید

- شاید امسال بالاترین تعداد تبریک عید رو داشتم. ۱۲۸ تا اس ام اس و زنگ

 - ادامه مطلب یه دردو دل کوچیکه. ببخشید اگه همه رمزو ندارن


private
+ تاریخ سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 0:0 نویسنده A l a A r M |

شاید اوایل سال نود فکر میکردم خوشی و خوبیه ۸۹ هنوز ادامه داره و توی ۹۰ تازه همه چی تکمیل تر میشه. اما از اونجایی که سالی که نکوست از بهارش پیداست از همون اردیبهشت زدن ساز مخالف بین من و ۹۰ شروع شد. نمیتونم بدی و نحس بودن امسال رو براتون توصیف کنم. یعنی از هر لحاظی که فکرش رو بکنین من امسال بد آوردم. مالی.. عاطفی.. سلامتی.. کاری.. اعتقادی...

الان که به خودم نگاه میکنم میبینم که بر عکس جثه ی کوچیکم و وزن ۴۷ کیلوییم خیلی تحمل داشتم و خیلی قوی بودم. به هر بدبختی بود امسال رو پشت سر گذاشتم. البته دیگه  از اوایل آبان اوضاع خیلی بهتر شد. شاید اگه  کلاسای فرودگاه و سفر دبی و اون چند تا مهمونیای آخر نبود تا الان افسردگیه حاد گرفته بودم.

اما این آخر کاری یعنی اسفند یه هو همه چی سرو سامون گرفت. امیدوارم ۹۱ کمک کنه و واسم خبرای خوب داشته باشه. دوس دارم سال ۹۰ رو با تمام تلخیهاش از تقویم ذهنم پاک کنم. به نظرتون میتونم؟

آره. من یه جوجه ماشینیه ۴۷ کیلوییه قوی هستم . اوهوم.

البته تمام این اتفاقای بد یه چیز خوبی پشتش داشت اونم شناختن خودم و پذیرفتن عیبهای اخلاقیه خودم بود. انگار تازه فهمیدم چه طوری باید زندگی کرد. رفتار کرد.   انی وی   من الان یه دختر خوب و پخته هستم. که چند تا هدف بزرگ توی زندگیش داره.

امسال با آدمهای زیادی آشنا شدم. و فهمیدم که برای خیلی ها عزیزم. برای خیلی ها مهمم. و خیلی ها هستند که میتونم اگه به مشکلی خوردم روی کمکشون حساب کنم. این واسم خیلی مهمه. خیالم خیلی راحته.

تو ذهنم بود که برای پایان امسال یه پست دیگه بذارم. اما در همین حد کافیه.

میخوام یه چیزی بگم : هرکدوم مخاطب  خودش رو داره:

- من بخشیدمت. این سالهایی که هم رو میشناختیم بهم دستور میده که برای راحتیه خودمم که شده ببخشمت.

- شاید مثل سال ۸۴ دوست نداشته باشم. اما هنوز از اینکه شمارت روی گوشیم میوفته خوشحال میشم.

- میدونم که میخوای خیلی چیزا بهم بگی اما هردفعه که زنگ میزنی فقط میگی خواستم حالی ازت بپرسم. الان ۴ ساله که همین رو میگی...

- تو دختر خوبی هستی و من همیشه دوست دارم حتی اگه به من نارو بزنی

همین آلان. روی همین تختم که همیشه غم هایم را شریک بوده... با خودم عهد میبندم که این آخرین شبی باشد که غصه میخورم. برای گذشته هایم . امشب هم تحملم کن . اشکهایم را برای بار آخر میبینی. قول میدهم

 

+ تاریخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 22:0 نویسنده A l a A r M |