|
خب گاهی آدم احتیاج داره که شارژ شه.. این شارژر من رو ندیدید؟
|

میدونین الان همه چی خوبه. کارم... محیط کارم که یه شرکت قدرتمند و با کلاسه. با کسایی مثل رئیس بانک ملت و معاون بانک ملی و مدیریت بانک مرکزی دکتر قالیباف و این طور کسا نشتست و برخاست داریم. خدارو شکر حقوق خوبی میگیرم و کلی هم تو شرکت برو بیا دارم و خلاصه یه امنیت شغلیه خوب دارم. تا چند وقته دیگه هم اون چیزی و که فکر نمیکردم حالا حالا ها بخرم دارم میخرم و خلاصه اوضاع خوبه ولی.....
با تمام این حرفا یه چشمم اشکه یه چشمم خون. بابام به هیچ وجه حالش خوب نیست. الان کار به جایی رسیده که مجبوریم دست و پاش رو ببندیم به تخت. من شبا تا ۳ صبح بالا سرش گریه میکنم و سرش رو نوازش میکنم و اون حتی نمیتونه ببینتم. بله. سرطان تمام وجودش رو گرفته. بابای من که تا همین چند ماه پیش هم با دمبل هاش ورزش میکرد الان باید پوشکش کنیم و آب رو قاشق قاشق بریزیم توی حلقش. راضی شدم به اینکه از بینمون بره و انقدر زجر نکشه. چشمام دیگه اشکی نمونده براشون.
عکس بابا ادامه هست. ولی این مال ۵ روز پیشه. الان از این هم بدتره
پ.ن:
حوصله ندارم کامنتارو تائید کنم. حوصله ندارم جوابه اس ام اس هارو بدم. حوصله ندارم جواب زنگارو بدم. ببخشید
خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم که بین یه خانواده همیشه اسمم به عنوان یه آدم نیک و خیرخواه یاد میشه و سر تمام نمازاشون اول من و دعا میکنن. انقدر خوشحالم که اگه بارون ۲ هفته پیش باز میبارید میرفتم زیرش و تا جایی که میتونستم راه میرفتم و به خودم میگفتم تو یه آدم خوب هستی تا میتونستم جیغ میزدم

خبرنوشت ها :
حقوقارو افزایش دادن هوراااااااااااااااااا
شاید ۳ سالی میشد که اندازه چند شب پیش نخندیده بودم. از ته ته دلم. بدونه اینکه مست باشم.
یه اتفاق خوب دیگه در راه است
همه ی این خوشحالیا رو یه چیزی هست که داره ازم میگیره و اون حال وخیم باباست. توی بیمارستانه و دکتر ها جوابش کردن.
تا چند وقته دیگه که بر میگردم دعا واسه بابا یادتون نره
به مناسبت دهم اردی بهشت، روز ملی خلیج فارس، که قرار است نامش را هم ایرانی ادا کنیم و خلیج همیشه پارس را نه تنها در دل ها که بر سر زبان ها هم درست جاری سازیم، به مدت یک هفته و شاید چند روزی بیشتر، نام وبلاگ را به همین عنوان تغییر داده ام.
از طرف ژولیت به این بازی دعوت شدم و از تمام دوستان عزیز وطن پرست و ملی گرا، برای شرکت در این بازی دعوت می کنم، هیچ اجباری نیست و مطمئن باشید اگر تمایلی نداشتید هیچ گله و شکایتی نخواهد بود. قرار نیست پست س.ی.ا.س.ی یا ضد ن.ظ.ا.م بنویسیم، قرار نیست اعتراض کنیم، قرار نیست اعتصاب کنیم، قرار نیست دنیا را تغییر دهیم، فقط میهن پرستی مان را به نمایش می گذاریم. در صورت تمایل می توانید عکس پروفایل، هدر وبلاگ یا قسمت پروفایل را برای این مدت به این موضوع اختصاص دهید، و اگر بتوانید برای روز دهم مطلب مرتبط بنویسید که دیگر شاهکار کرده اید. در صورتی که در بازی شرکت می کنید، در وبلاگ ماهی عزیز اعلام آمادگی نمائید.
با تشکر
آلارمی که شارژه شارژ است برای وطنش
درضمن این متن مال ژولیت بود
همیشه قبل سفر شهر سوت و کورتر است
مسیر رفتن تا... ترمـیـــنــــــا ل دور تر اســــــت
منˏ صبور!منˏ غصه دار! می ترسم
شبیه کوله ام از انفجار می ترسم
تمام خاطره هایم چپیده در چمدان
بلیط های غم انگیز اصفهان – تهران
چقدر دور و برم بوی لاشه می آید!
چقدر من می خواهم...چقدر من باید...
که توی کوله بریزم کتاب هایم را
...فلوکستین، ژلوفن، قرص خواب هایم را
که باز از این سر سیگار هام پک بشوم!
کمی قدم بزنم تا کمی سبک بشوم
که روی پاکت سیگار، بین قافیه هام
دوباره شعر شوی در تمام ثانیه هام
...که تو نباشی و من هی تورا نفس بکشم
به شکل زندگی و شکل مرگ/بر ریه هام
همیشه قبل سفر شهر شکل یک درد است
چقدر رنگ تمام کیوسک ها زرد است!
غروب های خیابان و این منˏ غمگین
تو نیستی...
با خورشید میروم پایین
تونیستی!سردم! ماه هاست خاموشم!!!
تو نیستی و ...شلخته لباس می پوشم
تونیستی...
- دو سه صفحه کتاب می خوانم –
تو نیستی و چرا می روم نمی دانم!
قدم قدم سفرم کنجکاوˏ رفتنم است
مسیر در تکرار به کاوه رفتنم است!
تو نیستی...از زاینده رود هم سیرم
نشسته ام قزل آلای مرده می گیرم!
چقدر من می خواهم...چقدر من باید...
نباشی از براتیگان خوشم نمی آید!
جلوی من تلفن های راه دور زدند!!!
کتاب هام پر از درد و عشق و خاطره است
چقدر صندلی من کنار پنجره است!
همیشه جای تو اینجاست...بعد جای تو نیست!
تو نیستی و سرم روی شانه های تو نیست!!!
دلم گرفته میان دو صندلیˏ تکی
خوشم به گریه کنار بهانه ای الکی
به تکه تکه شدن در تمام خاطره هات
بدون تو..._من و سلاخ خانه ی ونه گات_
دلم گرفته...بله،رسم روزگار...
این است؟!
بمیر باز دوباره...بمیر با دنیات...
برای اینکه بخوابی دوباره قرص بخور
برای ضعف نکردن سه چار تا شکلات...
به صندلی تو تا صبح میخ کوب شدم!
خیال کردمت و بعد...خوب خوب شدم!
چقدر نصفه و نیمه...چقدر گیج...چقدر...
چقدر توی همین ترمینال جنوب...
...شدم!
دوباره شاید اگر من...فقط...ولی شاید...!!!
چقدر من می خواهم...چقدر من باید...
اضافه تر شده ام روی لاشه های بلیط!
کنار پاکت سیگار و قوطی کبریت
همیشه توی سفر یاد قبل می افتی!
درست میگفتی!ها ا ا...درست می گفتی
تو رفته ای و مچم ماه هاست بی نبض است..
چقدر رنگ تمام کیوسک ها سبز است!!!
...پیاده رو ها یعنی... که باز تنهایی!
که با شلوغی اینجا کنار می آیی
همیشه آدم افسرده زود می میرد
خدا کی است که دست مرا نمی گیرد؟
غرور ، تنهایی ، درد، سهم من این است
پر از عقاید یک دلقکم که غمگین است!!!
کیوسک کارتی ها بوی مبهمی دارند!!
چقدر از سر من دست بر نمی دارند!
مسیر ها تکراری ! هوا به این بدی و...
تمام روز کنارم قدم نمی زدی و..!
در این شلوغی تهران چقدر گریه کنم؟
چقدر گریه کنم؟هان!!؟چقدر گریه کنم؟
...همیشه توی سفر با تحملت قهری!
شکست خورده ترین مرد توی این شهری
چقدر درک نکردم،تو درک کردی و بعد...
مرا به خاطر سیگار ترک کردی و بعد...
درست میشود اینجای زندگی را مرد
که فحش داد که هی مرده شور من را برد!
که توی پارک نشست و کتاب خواند و بعد...
شبی هزار تومن در فلافلی ها خورد!!!
شبیه بی رمقیˏ دوتا خدا حافظ
کنار مزه ی یک ساندویچ بی مایونز!!!
...تو نیستی و من اینجا مسافرت هستم
چقدر در دنیای سلینجرت هستم!
کنار گریه شدن هام توی هر کافی نت...
شبیه آدمک ایـــست،قرمز و ساکت!
تو نیستی ...از تاکسی خوشم نمی آید!
چقدر من می خواهم... چقدر من باید...
همیشه فکرم پیش کیوسک کارتی هاست...
دلم گرفته تر از میله ی BRT هاست!
حامد عباسیان
داشتم از بچگیم میگفتم . آره بعد من عاشق چند تا دونه عروسکای پارچه ای بودم که داشتم. اون موقع ها که کسی باربی و پرنسس و بیبی برون و وودی و اینا نداشت. یه عروسک بود که توش پر از پارچه بود و روشم با کاموا بافته شده بود و منم اسمش و گذاشته بودم غنچه.
بعد من عاشق این عروسکم بودم. نمیدونم شمام اون موقع ها ادای حامله ها رو در میاوردین یا نه؟ من این عروسکم و میکردم زیر لباسم و دستمم میزدم به کمرم و دور خونه راه میرفتم که مثلاْ من حاملم. :))) مامانمم همیشه از این کارم شاکی بود. مخصوصاْ وقتی جلو فامیل ویرم میگرفت و تازه مثلاْ زور میزدم و بچم و از زیر لباسم بیرون میاوردم که مثلاْ زایمان کردم و بعدشم تازه میخوابیدم بهش شیر میدادم :))))))))))))))) کل پسرای فامیلم که اون موقع تو مهمونی بودن میگفتن مثلاْ بیا ما بچت باشیم ((((: بی ادبا من ۶ سالم بود نمیفهمیدم منظورشون و بعد داداشم دواشون میکردو عروسک من و ازم میگرفت میگفت بده بچت و بیاد بغل داییش. این جوری من و گول میزد که عروسکم ازم بگیره که هی من جلو اونا بهش شیر ندم))):
تازه بعضی وقتام عروسکم و که همون بچم بود کلی میزدم که مثلاْ چرا غذا نمیخوری یا چرا جیشت رو نگفتی و اینا!...
دیشب داشتم آلبومای قدیم و نگاه میکردم که توی یه عکسی توجهم به خودم جلب شد که اون عقبا نشستم رو زمین و عروسکمم جلومه دارم موهاش و شونه میکنم. البته تو این عکس اصلاْ سوژه ی مورد نظر من نبودم. شاید چند بارم دیده بودم اما تا حالا چشمم به خودم نیوفتاده بود.دیشب که عکسم رو دیدم دلم رفت. وای خدای من چه بلایی سر عروسکم اومده بود. حتی یادم نمیاد چی شد که دیگه ندارمش. اگه اون بود حداقل الان کلی باهاش دردو دل میکردم. بهش میگفتم که مامانت خیلی تنها مونده. خیلی سختی کشیده. بهش میگفتم که مامانت خستست. تو رو میخواد. بهش میگفتم که اگه صد دفعه ی دیگم جیشت رو نگی من دعوات نمیکنم. فقط بیا بغلم. بذار دوباره موهات رو شونه کنم. غنچه ی من دلم برات تنگ شده. هرکجا هستی مواظب خودت باش دخترکم.

- الان که دارم مینویسم پر از بغضم. شاید فکر کنین چه قد خلم. ولی دلم بدجور گرفته
- کاش منم یه عروسک پارچه ای بودم. یه کسی که حتی جیششم نمیگفت
-يه عده هستن که اگه شده بايد براشون آژانس هم بگيري که سريعتر از زندگيت گم شن بيرون
عادت نکن به من
تغییر می کنم
دلگیر می شوی
بگذار بگذرم
من با زمین بدم
افسرده می شوم
افسرده می شوی
بگذار بگذرم
پایم که بسته شد
من هرز می روم
تو غصه می خوری
من غصه می خورم
دستم که بند خورد
بد خلق می شوم
آزرده می شوی
بگذار بگذرم
مبگذار بگذرم
اینجور بهتر است
من خاطر تو را
مخدوش می کنم
تو اهل ماندنی
من بی قراری ام
ژولیده می شوی
بگذار بگذرم
من اهل نیستم
اهلی نمی شوم
من ناگواری ام
من بیگداری ام
تو هیبت درخت
من باد رهگذر
ما را نمی شود
بگذار بگذرم . . .
ادامه ی مطلب هیچی نیست. خیالتون راحت.
من کلاْ آدمی هستم که دوست زیاد دارم. شاید دایره ی وسعت دوستای من رو کمتر کسی داشته باشه. دیشب یه خواب عجیب دیدم. یه خواب خیلی خیلی عجیب.
تمام دوستام از دوران دبستان تا دوستایی که همین الان توی شرکت دارم پیشم بودن. داشتیم ورزش میکردیم. انگار من شده بودم مربیشون. شاید باورتون نشه ولی نزدیک ۵۰ - ۶۰ نفر بودن. من جلو ایستاده بودم و داشتم بهشون ورزش میدادم. مثل این تیمها که تی وی نشون میده. همه شاد بودیم و بالا پایین میپریدیم. دلم برای بعضی از دوستام پر کشید. کسایی مثل سمیرا - ساره احمدی.. سمانه ..مژگان... شاید توی بیداری اینا تو ذهنم نبودن اما وقتی خوابشون رو دیدم یه هو تمام خاطرات دبستان و راهنماییم اومد جلو چشم.
شاید دیشب بهترین خواب زندگیم رو دیدم. وقتی صبح بیدار شدم که بیام سر کار هنوز توی همون خوابه بودم.. انگار کلی ورزش کرده بودم و سرحال بودم. هی چشام و میبستم که اگه بشه بچه ها رو بیشتر ببینم. توی ماشین ۱۰ مین خوابم برد و به چی قسم بخورم که همون ده دقیقه ادامه ی خواب دیشبم رو دیدم. امروز واسم کلی سوال پیش اومده. این یه اتفاق عجیب بود تو زندگیم. یه خواب شیرین. میخوام هرجایی شد باز بخوابم . شاید بازم دیدمشون. دلم پر کشیده واسه اون موقع ها

بی ربط اما به دلنشین نوشت:
-
تحریم فیلم "قلاده های طلا" (2): سخنی با "امین بی حیایی"!
آقاي امين حيايي، نمک پاشیدن به زخم مردم چرا؟ فکر کردی می تونی تی شرت سبز بپوشی و همه طرفداران جنبش سبز رو مزدور انگلیس و اسراییل نشون بدی و بعد هم هیچ کس کاري به کارت نداشته باشه؟ از... خشم مردم نمی ترسی؟
از همون روزی که تو فیلم اخراجی ها به مقام دلقکی ده نمکی رسیدی میشد حدس زد که آیندت به کجا ختم میشه.از وقتی با محمد رضا شریفی نیا که نام خانوادگیش تضاد عجیبی با ماهیتش داره دمخور شدی میشد فهمید که عزمت رو جزم کردی که پروژه منفوریتت رو کلید بزنی. وقتی اخراجیهای ۲ و ۳ رو بازی کردی و برای دومین و سومین بار مقام دلقک تمامی رو از ده نمکی و شمقدری گرفتی خیلی ها تعجب کردن تا اینکه وقاحت و مزدوری رو به حد اعلا رسوندی.
خیلی دوست دارم بگی چرا؟تو که به شعار های فیلم قلاده های طلا اعتقاد نداری.تو که ماهیت شوم این حکومت رو میدونی.نمیگم مثل فاطمه معتمد آریا و یا رامین پرچمی اعتراضت روبطور علنی نشون بده و عواقبش رو هم(ممنوع الکار شدن و زندان)بپذیر، چون میدونم وجودش رو نداری ، اما میتونی دهانت رو ببندی و مثل خیلی هاي دیگه دم نزنی.انگار نه خانی اومده نه خانی رفته!اما نمک پاشیدن به زخم مردم چرا؟
شریفی نیای بی شرافت با تو چه کرد؟ خودت خوب میدونی آخر عاقبتت به کجا میکشه.حامد کمیلی رو دیدی؟ مجبور شد براي بازي در فيلم حكومتي پايان نامه با سرشکستگی معذرت خواهی کنه ؟آیا شریفی نیای بی شرافت - دوست گرمابه و گلستانت- برات تعریف نکرد که به علت اعتراض مردم در حضور دو دخترش مجبور شد سالن کنسرت محسن یگانه رو ترک کنه؟فیلم معذرت خواهی رضا رویگری رو ندیدی؟
از خشم مردم نمی ترسی؟فکر کردی میتونی تی شرت سبز بپوشی و همه طرفدارای موج سبز رو مزدور انگلیس و اسراییل نشون بدی و بعد هیچ کس هم به کارت کاري نداشته باشه؟ بیا رک باشیم...نکنه توهم مثل شریفی نیای بی شرافت و یا احمد نجفی کثیف ریگی به کفشت داشتی و حالا مجبوری به حکومت باج بدی؟
همدیگرو میبینیم امین حیایی بی حیا ... و اینو بدون مردم قلاده طلا رو به گردنت میندازن !
(ننگ بر امین حیایی و دیگر بازیگران این فیلم ضد بشری که به خاطر پول ناموس و شرف خود رو میفروشند)
- یادمه چند ماه پیش دوستم پریسا بهم گفت یه روزی یه جایی یه وقتی که انتظارشو نداری بهت زنگ میزنه. این اتفاق افتاد.
- حرفی ندارم/
- بعداً نوشت: حال بابا زیاد خوب نیست. یعنی بهتره بگم خیلی هم بده. کسایی که توی این روزا کنارم نیستن حتی اگه خدایی نکرده بابا چیزیش هم بشه نمیخوام که باشن. متنفرم از کسایی که.... بیخیال.
خلاصه چند تا عكس گرفتم كه همشون توي فيس بوك هست . ولي خب همه نميتونن ببينن. بعضي از فرندام اجازه ي ديدن دارن.
خلاصه اينكه جاتون خالي. اين عيد شايد بتونم بگم بهترين عيد زندگيم بود. همش واسم خاطره شد.امروزم که ۱۳ به دره میریم یه باغ توی دشت مشا مهمونی. بعدشم با كلي انرژي برمیگردیم سر كار. راستي تا آخر ارديبهشت قراره يه اتفاق خوب واسم بيوفته. اگه افتاد خبرتون ميكنم حتماً فقط دعا كنين كه بشه.
-اين خيلي خوبه كه انقدر آدم دورو برم هست كه هر روز يه جا دعوت ميشدم و همه توي مسافرتا و دوره همي هاشون من و يادشون بود. اين خيلي خوبه كه دوستام توي شادي هاشون من و دخيل ميكنن. اين خيلي خوبه كه اين همه دوسم دارن.
-حس خيلي خوبي دارم . مطمئنم امسال واسم سال خوبيه.
-اين وسط فقط يه چيزي ناراحتم ميكنه. اونم شرايط زندگيه يكي از دوستامه . قبلاً براتون گفتم راجع بهش. فريد رو ميگم. خيلي تنهاست. عيد سختي رو پشت سر گذاشت. البته من تا جايي كه تونستم كنارش بودم. اما اون خانوادش رو ميخواست.
- كاشان كه بوديم يه كليپ درست كرديم واسه پي ام سي . شايد نشون بده. از همون وي لاوي يو پي ام سي ها... (((:
- يادم نرفته كه قرار بود عكس بذارم پست بعديم عكسه.
- سال جدیدتون مبارک . از اون ته ته های دلم واستون شادی و خوشی و آزادی و یکرنگی و معرفت و انسانیت آرزو میکنم.
- هفته ی دوم عید یه مسافرت ۳ روزه به شمال دارم اونم مجردی یکی از دوستامم که ۱۲ ساله باهاش دوستم میاد باهام. پریسا اسمشه خیلی هم دلقکه. هورااااااااااااااا
- وبلاگ اولم یادتونه؟ ( یکی جوا اون تلفن رو بده ) چشمام رو بستم و یه پسوردی بهش دادم که دیگه خودمم نتونم بازش کنم. دوباره چشمام و بستم و یه آدرسی بهش دادم که اصلاْ ندونم کجاست.
- یکی واسم کامنت گذاشته که هروقت ساعت مبایلم زنگ میخوره و نوشته آلارم یا گوشیم اخطار شارژ میده یاد تو می افتم... واسم جالب بود. خودم فکر نکرده بودم بهش
- کلی عکس دارم از اتاقم و سفره ی هفت سین خونمون و سفره ی هفت سینی که خودم توی شرکتمون درست کردم. ولی چون سر کار نمیرم تا ۱۴ فرردین با این سرعت اینترنت خونه نمیتونم بذارمشون. اولین پست بعد از عیدم عکسامه :))
- نظرات پست پایین تایید میشه زودی نگران نباشید
- شاید امسال بالاترین تعداد تبریک عید رو داشتم. ۱۲۸ تا اس ام اس و زنگ
- ادامه مطلب یه دردو دل کوچیکه. ببخشید اگه همه رمزو ندارن
الان که به خودم نگاه میکنم میبینم که بر عکس جثه ی کوچیکم و وزن ۴۷ کیلوییم خیلی تحمل داشتم و خیلی قوی بودم. به هر بدبختی بود امسال رو پشت سر گذاشتم. البته دیگه از اوایل آبان اوضاع خیلی بهتر شد. شاید اگه کلاسای فرودگاه و سفر دبی و اون چند تا مهمونیای آخر نبود تا الان افسردگیه حاد گرفته بودم.
اما این آخر کاری یعنی اسفند یه هو همه چی سرو سامون گرفت. امیدوارم ۹۱ کمک کنه و واسم خبرای خوب داشته باشه. دوس دارم سال ۹۰ رو با تمام تلخیهاش از تقویم ذهنم پاک کنم. به نظرتون میتونم؟
آره. من یه جوجه ماشینیه ۴۷ کیلوییه قوی هستم . اوهوم.
البته تمام این اتفاقای بد یه چیز خوبی پشتش داشت اونم شناختن خودم و پذیرفتن عیبهای اخلاقیه خودم بود. انگار تازه فهمیدم چه طوری باید زندگی کرد. رفتار کرد. انی وی من الان یه دختر خوب و پخته هستم. که چند تا هدف بزرگ توی زندگیش داره.
امسال با آدمهای زیادی آشنا شدم. و فهمیدم که برای خیلی ها عزیزم. برای خیلی ها مهمم. و خیلی ها هستند که میتونم اگه به مشکلی خوردم روی کمکشون حساب کنم. این واسم خیلی مهمه. خیالم خیلی راحته.
تو ذهنم بود که برای پایان امسال یه پست دیگه بذارم. اما در همین حد کافیه.
میخوام یه چیزی بگم : هرکدوم مخاطب خودش رو داره:
- من بخشیدمت. این سالهایی که هم رو میشناختیم بهم دستور میده که برای راحتیه خودمم که شده ببخشمت.
- شاید مثل سال ۸۴ دوست نداشته باشم. اما هنوز از اینکه شمارت روی گوشیم میوفته خوشحال میشم.
- میدونم که میخوای خیلی چیزا بهم بگی اما هردفعه که زنگ میزنی فقط میگی خواستم حالی ازت بپرسم. الان ۴ ساله که همین رو میگی...
- تو دختر خوبی هستی و من همیشه دوست دارم حتی اگه به من نارو بزنی
همین آلان. روی همین تختم که همیشه غم هایم را شریک بوده... با خودم عهد میبندم که این آخرین شبی باشد که غصه میخورم. برای گذشته هایم . امشب هم تحملم کن . اشکهایم را برای بار آخر میبینی. قول میدهم
